همین گریه‌ها یکی‌اش زنده نگه داشتن اینه که دیگه برای آخری نمی‌گذارم اینطوری بشه!...

یعنی امام حسینی شدن...

دیگه آخری رو حواسمون هست...حواسمون جمع...

چون اون‌ها رو جهودها که نکشتند که...

همون مسلمون‌ها... بچه مسلمون‌ها... و شیعه‌ها...

به خاطر همون هم هست که...

   باور کنیم باید زندگی‌مون کیفیت داشته باشه... تمام وجودمون باید همراهی کنه...

 حسین رو جوری باید بگیم که توی این تاریکی‌های دنیا...

یه دونه اسم حسین می‌دونید چه نورافکنی رو جلوی راه انسان زخم خورده روشن می‌کنه...

حسین.. حسین.. حسین..

اسمش رو بکش رو قلبت..

 


پنجشنبه 8 آبان1393


 


سه شنبه 6 آبان1393

السلام علیک یا اباعبدالله ابداً ما بقیت و بقی الیل و النهار...

اما من که همیشه باقی نمی‌مونم...

و بقی الیل و النهار.. و بقی الیل و النهار...

از طرف اون بزرگانی که از دنیا رفتند...

مخصوصاً اونایی که تازه از دنیا رفتند...

 اونا هم حتماً تو آرزوشون هست... توی قبرشون ما بقیت و بقی الیل و النهار میگن...

 به خدا قسم حتی اگر پیش حسین باشند دل‌شون تنگ می‌شه

برای زیارت عاشورای این دنیا... حتی اگر پیش حسین شبانه روز باشند...

 باز دل‌شون تنگ می‌شه به یه دونه السلام علیک این دنیا...

قدر نمی‌دونیم... درک نمی‌کنیم... زیارت عاشورا دست‌مون هست...

 اسم حسین دستمون هست...اما اسم دیگران رو می‌بریم..

با دیگران حرف می‌زنیم عوض اسم حسین.. ای وای..

نمی‌فهمیم... اون دنیا وقتی بفهمیم می‌گیم کاش تو عالم هیچ حرفی نمی‌زدم غیر از کلمه حسین..

 فرمانروای عالمه دیگه... فرمانروای آخرته...

السلام علیک یا ابا عبدالله... السلام علیک یا ارباب...

 


دوشنبه 5 آبان1393


 


یکشنبه 4 آبان1393

 

 

همه  صحنه‌های کربلا برای اثبات الله الله بوده... لحظه به لحظه کربلا، الله...

لحظه به لحظه کربلا اتصال به الله رو داره به انسان‌ها یاد می‌ده...

الله الله، الله الله، الله الله...

خدا رو ببین، فقط الله، فقط الله...

 

 


شنبه 3 آبان1393

بگو دعا نکنند.

گفتی ما بچه هایمان را صدا می کنیم، شما بچه هایتان را صدا کنید.

ما زن هایمان را می آوریم، شما هم زن هایتان را بیاورید.
ما می آییم، شما بیایید. ما می ایستیم این طرف، شما آن طرف.
ما می گوییم خدا، شما می گویید خدا.
ما می گوییم هر که راست است بماند.
شما می گویید هرکه ناراست است، عذاب او را بگیرد.
یادت هست این حرف ها؟ خب اگر یادت هست پس کجایند؟کجایند بچه هایتان؟
کجایند زن هایتان؟ شما همین قدر هستید؟
ملت‌تان پنج نفره است؟
ما چشم هایمان عوضی می بیند یا راستی راستی پنج تائید؟
طرف ما را نگاه کن تا چشم می بیند آدم ایستاده. هرچه نصرانی بوده، آورده ایم.

فقط چند صف پیرمرد داریم، دیگر چه رسد به زن و بچه.
حالا اقلا بگو این مردمت بیایند جلوتر! بگو بیایند زیر آن درخت روبه رویی تا همدیگر را ببینیم.
 اسقف ما می‌گوید:  تو را به روح عیسی مسیح بگو آن دو بچه دست هایشان را بیاورند پایین.

 بگو آن خانم از زمین بلند شود. بگو آن بلند بالا که شانه به شانه‌ات ایستاده، نگاهش را از آسمان بگیرد.

اسقف ما می‌گوید اینهایی که من صورت های شان را می بینم، اگر نفرین کنند، نسل ما از زمین بر می افتد.

می گوید: "بگو ما تسلیمیم"

از کتاب"خدا خانه دارد" نوشته فاطمه شهیدی( نفیسه مرشد زاده)


یکشنبه 27 مهر1393

کیست حیدر حسن ذات کبریا
کیست حیدر نفس ختم الانبیا
کیست حیدر جود از او کامل شده
هل اتی در شان او نازل شده
کیست حیدر آنکه حق را لمس کرد
با سر انگشت رد شمس کرد
کیست حیدر آنکه روز کارزار
از خدا شد هدیه بر او ذوالفقار
کیست حیدر آنکه ختم المرسلین
خواند روز جنگ او را کل دین
کیست حیدر آنکه حق مطلق است
حق هماره با وی و وی با حق است


یکشنبه 20 مهر1393

اَلسَّلامُ عَلى اَئِمَّةِ الْهُدى، وَ مَصابيحِ الدُّجى، وَاَعْلامِ التُّقى،

وَ ذَوِى النُّهى، وَاُولِى الْحِجى، وَ كَهْفِ الْوَرى، وَوَرَثَةِ الاَْنْبِيآءِ، وَالْمَثَلِ

الاَْعْلى، وَالدَّعْوَةِ الْحُسْنى، وَ حُجَجِ اللهِ عَلى اَهْلِ الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ

وَالاُْولى، وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَكاتُهُ، اَلسَّلامُ عَلى مَحآلِّ مَعْرِفَةِ اللهِ، وَمَساكِنِ

بَرَكَةِ اللهِ، وَمَعادِنِ حِكْمَةِ اللهِ، وَحَفَظَةِ سِرِّاللهِ، وَحَمَلَةِ كِتابِ اللهِ، وَاَوْصِيآءِ

نَبِىِّ اللهِ، وَذُرِّيَّةِ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكاتُهُ،

 


جمعه 18 مهر1393

ﭘﺴﺮ ﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯾﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺰ ﻧﺸﺴﺖ .

 ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻏﺶ ﺭﻓﺖ.

 ﭘﺴﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺷﮑﻼﺗﯽ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﮔﻔﺖ 50 ﺳﻨﺖ .

 ﭘﺴﺮﮎ ﭘﻮﻝ ﺧﺮﺩﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺷﻤﺮﺩ ﺑﻌﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺑﺴﺘﯽ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟

ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯿﺰﻫﺎ ﭘﺮﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ

 ﻋﺪﻩ ﻧﯿﺰ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺎ ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﮕﯽ ﮔﻔﺖ :35 ﺳﻨﺖ

 ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ. ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﯾﮏ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ

 ﺻﻮﺭﺕ ﺣﺴﺎﺏ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﮎ ﺩﺍﺩﻭ ﺭﻓﺖ،ﭘﺴﺮ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺏ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ

ﻭ ﭘﻮﻟﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ...

 ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﯿﺰ ﺭﻓﺖ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺵ ﮔﺮﻓﺖ ،

ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺩﺭﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﺸﻘﺎﺏ ﺧﺎﻟﯽ 15 ﺳﻨﺖ ﺍﻧﻌﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ

 ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺷﮑﻼﺗﯽ ﺑﺨﺮﺩ . ﺁﺭﯼ ﺷﮑﺴﭙﯿﺮ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ :

ﺑﻌﻀﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺯﺍﺩﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ، ﺑﺮﺧﯽ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﺪﺳﺖ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ

ﻭ ﺑﻌﻀﯽ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺩﺍﺭﻧﺪ.


سه شنبه 15 مهر1393


شنبه 12 مهر1393


جمعه 11 مهر1393