همه  صحنه‌های کربلا برای اثبات الله الله بوده... لحظه به لحظه کربلا، الله...

لحظه به لحظه کربلا اتصال به الله رو داره به انسان‌ها یاد می‌ده...

الله الله، الله الله، الله الله...

خدا رو ببین، فقط الله، فقط الله...

 

 


شنبه 3 آبان1393

بگو دعا نکنند.

گفتی ما بچه هایمان را صدا می کنیم، شما بچه هایتان را صدا کنید.

ما زن هایمان را می آوریم، شما هم زن هایتان را بیاورید.
ما می آییم، شما بیایید. ما می ایستیم این طرف، شما آن طرف.
ما می گوییم خدا، شما می گویید خدا.
ما می گوییم هر که راست است بماند.
شما می گویید هرکه ناراست است، عذاب او را بگیرد.
یادت هست این حرف ها؟ خب اگر یادت هست پس کجایند؟کجایند بچه هایتان؟
کجایند زن هایتان؟ شما همین قدر هستید؟
ملت‌تان پنج نفره است؟
ما چشم هایمان عوضی می بیند یا راستی راستی پنج تائید؟
طرف ما را نگاه کن تا چشم می بیند آدم ایستاده. هرچه نصرانی بوده، آورده ایم.

فقط چند صف پیرمرد داریم، دیگر چه رسد به زن و بچه.
حالا اقلا بگو این مردمت بیایند جلوتر! بگو بیایند زیر آن درخت روبه رویی تا همدیگر را ببینیم.
 اسقف ما می‌گوید:  تو را به روح عیسی مسیح بگو آن دو بچه دست هایشان را بیاورند پایین.

 بگو آن خانم از زمین بلند شود. بگو آن بلند بالا که شانه به شانه‌ات ایستاده، نگاهش را از آسمان بگیرد.

اسقف ما می‌گوید اینهایی که من صورت های شان را می بینم، اگر نفرین کنند، نسل ما از زمین بر می افتد.

می گوید: "بگو ما تسلیمیم"

از کتاب"خدا خانه دارد" نوشته فاطمه شهیدی( نفیسه مرشد زاده)


یکشنبه 27 مهر1393

کیست حیدر حسن ذات کبریا
کیست حیدر نفس ختم الانبیا
کیست حیدر جود از او کامل شده
هل اتی در شان او نازل شده
کیست حیدر آنکه حق را لمس کرد
با سر انگشت رد شمس کرد
کیست حیدر آنکه روز کارزار
از خدا شد هدیه بر او ذوالفقار
کیست حیدر آنکه ختم المرسلین
خواند روز جنگ او را کل دین
کیست حیدر آنکه حق مطلق است
حق هماره با وی و وی با حق است


یکشنبه 20 مهر1393

اَلسَّلامُ عَلى اَئِمَّةِ الْهُدى، وَ مَصابيحِ الدُّجى، وَاَعْلامِ التُّقى،

وَ ذَوِى النُّهى، وَاُولِى الْحِجى، وَ كَهْفِ الْوَرى، وَوَرَثَةِ الاَْنْبِيآءِ، وَالْمَثَلِ

الاَْعْلى، وَالدَّعْوَةِ الْحُسْنى، وَ حُجَجِ اللهِ عَلى اَهْلِ الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ

وَالاُْولى، وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَكاتُهُ، اَلسَّلامُ عَلى مَحآلِّ مَعْرِفَةِ اللهِ، وَمَساكِنِ

بَرَكَةِ اللهِ، وَمَعادِنِ حِكْمَةِ اللهِ، وَحَفَظَةِ سِرِّاللهِ، وَحَمَلَةِ كِتابِ اللهِ، وَاَوْصِيآءِ

نَبِىِّ اللهِ، وَذُرِّيَّةِ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكاتُهُ،

 


جمعه 18 مهر1393

ﭘﺴﺮ ﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯾﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺰ ﻧﺸﺴﺖ .

 ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻏﺶ ﺭﻓﺖ.

 ﭘﺴﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺷﮑﻼﺗﯽ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﮔﻔﺖ 50 ﺳﻨﺖ .

 ﭘﺴﺮﮎ ﭘﻮﻝ ﺧﺮﺩﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺷﻤﺮﺩ ﺑﻌﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺑﺴﺘﯽ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟

ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯿﺰﻫﺎ ﭘﺮﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ

 ﻋﺪﻩ ﻧﯿﺰ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺎ ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﮕﯽ ﮔﻔﺖ :35 ﺳﻨﺖ

 ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ. ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﯾﮏ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ

 ﺻﻮﺭﺕ ﺣﺴﺎﺏ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﮎ ﺩﺍﺩﻭ ﺭﻓﺖ،ﭘﺴﺮ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺏ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ

ﻭ ﭘﻮﻟﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ...

 ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﯿﺰ ﺭﻓﺖ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺵ ﮔﺮﻓﺖ ،

ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺩﺭﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﺸﻘﺎﺏ ﺧﺎﻟﯽ 15 ﺳﻨﺖ ﺍﻧﻌﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ

 ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺷﮑﻼﺗﯽ ﺑﺨﺮﺩ . ﺁﺭﯼ ﺷﮑﺴﭙﯿﺮ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ :

ﺑﻌﻀﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺯﺍﺩﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ، ﺑﺮﺧﯽ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﺪﺳﺖ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ

ﻭ ﺑﻌﻀﯽ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺩﺍﺭﻧﺪ.


سه شنبه 15 مهر1393


شنبه 12 مهر1393


جمعه 11 مهر1393

 

به کـوفـه هیـچ کسی یـار و یاور من نیست

به غیـر گَـرد غـریبی مـرا به دامن نیست

تمـام شهـر پُر از ظلمـت وغــم ودرد است

که از امید چـراغی به کـوفه روشن نیست

ز راه طی شــده، ای رهبــر مبیـن بـرگـرد

که راه کوفه پُر از رهزن است و ایمن نیست

ز بیــم آمــدنـت اضطـــراب دارم مــن

وگرنه ترس ز شمشیـرهای دشمن نیست

بـه بـاغبـانی ایـن بــاغ بی بهــار میــا

که خـار را بـه سرانـدیشۀ شکفتن نیست

میـا کـه کــوفـه بـود غـرق حیله و نیرنگ

فضـای کوفه فضای نفس کشیدن نیست

به سنگساری من گرچه سخت می کوشنـد

ولیـک آینـــه را بیمی از شکستـن نیست

گـرفتــه بغض گلــوی مــرا و معــذورم

به پاس غُـربت تو گـر مجـال شیـون نیست

اگــر پیــام بـه بـال صبــا فــرستــادم

دگر امیـد بـه سـوی تو بـاز گشتن نیست

سـزاست بنــدۀ زور و زر و ستــم گــردد

هرآن که طوق ولای تواش بگردن نیست

به سـوی دوست«وفائی» تو بـال دل واکن

بر این حـریـم تو را گرکه پای رفتن نیست

 

سید هاشم وفایی


جمعه 11 مهر1393

اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا بنَ رَسوُلِ اَللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَیکَ یابنَ فاطِمَۀَ وَ خَدیجَۀَ،

 اَلسَّلامُ عَلَیکَ یابنَ اَمیرِالمُومِنین،
اَلسَّلامُ عَلَیکَ یابنَ اَلحَسَنِ وَ اَلحُسَین

اَلسَّلامُ عَلَیکَ یابنَ وَلیِّ اَللهِ، اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا اَخی وَلیِّ اَللهِ،
اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا عَلِیِّ ابنِ مُحَمَّدٍ باقِرِ العِلمِ بَعدَ اَلنَّبی وَ رَحمَۀُ اللهِ وَ بَر کاتُهُ
اَلسَّلامُ
عَلَیکَ یا مَن بِزِیارَتِهِ ثَوابَ زِیارَتِ سَیِّدِالشُّهَدا یُرتَجی،
اَلسَّلامُ عَلَیکَ عَرَّفَ اللهُ بینَنَا وَ بَینَکُم فِی اَلجَنَّۀَ، وَ حشُرنا فِی زُمرَتِکُم، و اَورَدَنا حَوضَ نَبیِّکُم،
وَ سَقانا بِکَاسِ جَدِّ کُم مِن یَدٍ عَلِیٍّ بنِ اَبیطالِبِ صَلَواتُ اللهِ عَلَیکُم


پنجشنبه 10 مهر1393
 

مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده.


شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد، برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.


متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد، مثل یک دزد راه می رود،

 

مثل یک دزد که می خواهد چیزی را پنهان کند، پچ پچ می کند.


آنقدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد،

 

لباسش را عوض کند نزد قاضی برود و شکایت کند.


اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد، زنش آن را جابجا کرده بود!


مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت

 

و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود، حرف می زند و رفتار می کند


سه شنبه 8 مهر1393


جمعه 4 مهر1393