آیت الله بهجت (ره):  چهل روز مانده به محرم چله گناه نکردن بگیرید

 تاسوز دل و اشک چشمانتان برای سید الشهداء (ع) فراوان گردد.


دوشنبه 24 شهریور1393

الله اكبر از بزرگي خدا و مهرش،استغفرالله از همه گناهان و بدي هايم

و باز الحمد الله و بسم الله .شروع مي كنم؛

ساخته شدن از ابتدا و دست تضرع به درگاهت مي آورم

با اعتراف به آلوده بودن درونم و قسم به آبرومندان درگاهت

هماناني كه اگر هدف شناساندن مقامشان نبود ما و دنياها نبوديم.



ادامه مطلب...
دوشنبه 24 شهریور1393


پنجشنبه 20 شهریور1393

پلک خورشید به فرمان تو برمی خیزد...


شنبه 15 شهریور1393

میان این همه غوغا، میان صحن و سرایت

بگو که می رسد آیا صدای من به صدایت؟

منی که باز برآنم که دعبلانه برایت

غزل ترانه بخوانم در آرزوی عبایت

 

من و عبای شما؟ نه من از خودم گله دارم

من از خودم که شمایی چقدر فاصله دارم

هنوز شعر نگفته توقع صله دارم

منی که شعر نگفتم مگر به لطف دعایت

 

چقدر خوب شد آری، نگاهتان به من افتاد

همان دقیقه که چشمم درست کنج گهرشاد

بدون وقفه به باران امان گریه نمی داد

هزار تکه شد این من به لطف آینه هایت

 

چنان که باید و شاید غزل غزل نشدم مست

که دست من به ضریحت در این سفر نرسیده است

من این نگاه عوامانه را نمی دهم از دست

اجازه هست بیفتم شبیه سایه به پایت؟

 

دوباره اشک خداحافظی رسیده به دامن

دوباره لحظهء تردید بین ماندن و رفتن

و باز مثل همیشه در آستانهء در من ـ

کبوترانه زمین گیر می شوم به هوایت 

سیدحمیدرضا برقعی

 


شنبه 15 شهریور1393
 

یک روز در روستا اسب پیرمردفرار کرد.همه گفتند چه بدشانسی!

پیرمرد گفت: از کجا معلوم؟

چند روز بعد اسب پیرمرد با یک گله اسب برگشت.همه گفتند چه خوش شانسی!

پیرمردگفت: ازکجامعلوم؟

چند روز بعد پسر پیرمرددرحالی که داشت یکی از اسبها را رام میکرد

 از پشت اسب بزمین خورد و پایش شکست.همه گفتند: چه بدشانسی!

پیرمردگفت: از کجا معلوم؟

چند روز بعد ژاندارمها به روستا آمدند و همه جوانان را برای جنگ بردند

 بغیر از پسر پیرمرد که پایش شکسته بود.همه گفتند:عجب خوش شانسی!

پیرمردگفت: از کجامعلوم؟؟؟؟
حالا زندگی ما هم پرازاین "ازکجامعلوم" است.پس بازم باید در همه حال شاکر و امیدوار بود.

چون از کجا معلوم مشکلات و سختیهایی که ما می کشیم، دریچه ای باشد

برای دیدن و حس کردن خوشبختی که روزی باید در این خوشبختی...

بازم ازکجا معلوم که این مشکلات واقعا مشکل باشند که ما داریم؟

از کجا معلوم که دوست نزدیک ما که همیشه لبخند زیبا روی لباش نشسته

و موجب دلگرمی ما به زندگیه، دلش پر از غم سنگینیه که حتی نمیتونه بازگو کنه

پس بیایید بدون هیچ چشم داشتی مهربانانه حراج محبت کنیم.چون از کجا معلوم.....

 


شنبه 8 شهریور1393

دخترهای گل گلاب روزتون مبارک.


پنجشنبه 6 شهریور1393

 

اعجاز این ضریح که همواره بی حد است

چیزی شبیه پنجره فولاد مشهد است...


پنجشنبه 6 شهریور1393

تو همۀ اميد مني، اميد به باز شدن بال رستگاريم،

 تو همان نردباني كه فاصله ام را تا قاب قوسين او ادني مي رساني،

تو تطئمن القلوب" مني، تو لحظه به بار نشستنِ هستي مني.

آنگاه كه تن از پليدي دنيا مي شويم تجربه مي كنم احرام بندگي را

و ترسيم مي كني دست تهي آمدن و رفتنم را

و چه زيبا شاخه هاي غرورم را به هرس مي نشيني،

 در تطهير صورت و دست و باز و پاهايم از آلودگي مي زدايم

و مي باورانيم كه در كشاكش ساعات عمرم

چه گردها بر تن نشسته دارم و رهايم مي كني.



ادامه مطلب...
سه شنبه 4 شهریور1393

بعضی وقتا ما آدما یه الماسی و تو دستمون داریم ...

چشممون به یه گردو میفته که رو زمین داره تو سراشیبی می‌چرخه و پایین می‌ره ...

 دنبال گردو می‌دویم ... اینقدر تند دنبال گردو می‌دویم

که حواسمون از الماس توی دستمون پرت می‌شه ...

 وسطای راه خودمون و پرت می‌کنیم رو گردو و بالاخره می‌گیریمش ...

الماس از دستمون پرت می‌شه و می‌ره ته یه چاه خیلی عمیق ...

گردو رو می‌شکنیم و می‌بینیم پوچه و گندیده است ...

ما می‌مونیم و پوست گردوی گندیده و یه دهن باز و یه دنیا حسرت ...

قدر الماسی و که تو دستت داری بدون و نذار یه گردو ..

حواست و پرت کنه ... این واقعیت زندگی ماست ...


یکشنبه 2 شهریور1393

جمعه که میشود دلم حال غریبی دارد
انگار تکلیفش با خودش معین نیست!!!
جمعه که میشود پر میشوم از شادمانی از شعف..دلم غنج میرود بی خود و بی جهت!!

جمعه که میشود خیالم پر میکشد تا روزهای خوب..تا خنده های از ته دل
جمعه که میشود دلم شور میگیرد و.........شور میزند!
گفتم که جمعه ها تکلیف دلم مشخص نیست!حالش هم...
جمعه که میشود تمام زمین میشود یک سنگ بزرگ و بست مینشیند روی سینه ام...

آخ....احد احد احد.....چشمان تو.....نگاه تو......لبخند تو.....
خدا......ببین حرارت قلب من زیر سن این فاصله ها بیشتر است یا هرم صحرایی که عمار را میسوزاند؟

.....آخ....احد، چشمان توست......صمد، نگاه توست.....که مرا هیچ هیچ هیچ می انگارد
آخ...جمعه که میشود دلم هذیان می گوید در تقابل آن شوق وشور و....این دلشوره

و جمعه که میگذرد....بر بالا بلندی اول هفته چشم میدوزم به دوردستهای آخرهفته...

که روزها تمام شوند و جمعه شود و تو بیایی

روزها تمام شوند و تو بیایی...

 


جمعه 31 مرداد1393